ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره
علیهعلیه، تا این لحظه: 12 سال و 11 روز سن داره

ریحانه

حس مادری

عزیزی روزی از من پرسید: مادر بودن چه حسی دارد؟ گفتم خدا بچشاندت! روزی میرسد که میبینی ای دل غافل قلبت دارد بیرون از سینه ات میبپد. آن روز روزیست که در بیمارستان صدای گریه ی نوزادت را میشنوی. وقتی مادر میشوی به قلبت اجازه داده ای که بیرون از سینه ات بتپد. آن وقت است که قلبت بزرگ میشود به همان اندازه ای که فرزندت از تو دور است. و روزی که او را به مدرسه میفرستی با خودت فکر میکنی اگر بخواهد یک جای دور زندگی کند آیا قلبت تا آن سر دنیا هم خواهد رفت؟!!! باز میگویی خوش باشد هرجا که میخواهد باشد. و آن وقت است که میفهمی قلبت در دوردستها هم خواهد تپید فقط به شرط خوشی او!!! تولدت مبارک تمام خوشی من و بابا. ...
22 ارديبهشت 1392

پاک فراموش کرده بودم!

تولدت مبارک وبلاگ ریحانه ی قشنگ ما. آرزو میکنم صد و بیست ساله شوی پر از خاطره های رنگارنگ و زیبا. از همانهایی که وقتی به یادشان می آوری بی اختیار لبخندی از عمق جان میهمان لبانت میشود. کاش این وبلاگ مأمنی شود برای خاطرات نوه ها و نتیجه هایمان! مأمنی گرم و باصفا.
24 اسفند 1391

شتر ترسناک!

برنامه ی صدای حیوانات را ریخته ام بر روی موبایلم تا سرگرمت کند لحظه ای دقیقه ای! به عکس شتر که میرسی میگویی: بابا این شتره رو بریز رو کامپیوتر من بدم میاد ازش خیلی ترسناکه! آدمو گاز میگیره!!! بابا با مهربانی پاسخت میگوید: نه دختر قشنگم شتر با آدم دوسته آدم رو گاز نمیگیره. صدایت به اعتراض بلند میشود که میگویی: نه اینجوری نگو! شما نبودی، تو دل مامان بودی، من رفتم پیش شترا اینجام رو گاز گرفتن! ببین! و دستت میرود بر روی چانه ات. و من سر نمازم که این سخنان را میشنوم. خدایم را باز شاکر میشوم و غرق خنده میروم تا آسمانها. ...
29 بهمن 1391

سخن دانی

در را باز میکنم. پله ها را میگیری و بالا میروی. میگویم مواظب باش بسم الله بگو. و تو با زبان کودکانه ات چیزی زمزمه میکنی. پشت در خانه ی مامانی که میرسی در میزنی. و صدای مامانی می آید که با اشتیاق میگوید: کیه کیه در میزنه؟ و تو ای زیباترین گل بهشتی من پاسخ میگویی: منم منم آقا گرگه!!! چقدر خداوندگار مهربان را در هر ثانیه شکر کنم حق مطلب را ادا کرده ام که تو را به ما داد تا چلچراغ خانه مان باشی و باغ زندگیمان را مصفا و معطر کنی؟ ممنونم مهربان آفریدگارم، سپاس.
7 بهمن 1391

زائر طوس

ریحانه ی زیبای ما در بارگاه ملائک پاسبان شهنشاه ایران زمین در حالی که به گنبد طلایی اش چشم دوخته و به حضرتش سلام میداد، وارد سومین بهار زندگیش شد و ما دو سال و نه ماه با او بودنمان را شکر گفتیم. از همه ی مهربانانی که تولد بی نظریمان را تبریک گفتند سپاسگزاریم. و یک دنیا سپاس از خدای مهربانیها. در پناه خداوند یکتا ببالی و بالا بروی نازنین ریحانه ی من.
21 دی 1391

فقط با خود خودت!

دیدی حق با من بود. دیدی نمیخواستم ببینمت. دیدی جان مادر؟ وقتی عازم بیمارستان بودم با خودم فکر میکردم نمیخواهم ببینمت، آخر من بچه های دیگری هم میخواهم و اگر ببینمت، این صحنه در لحظه ی تولد هرکدامشان مدام در ذهنم تکرار میشود!!! باز هم خدای مهربانم بر دیدگانم منت نهاد و بر خلاف خواسته ی احمقانه ی دل نادانم دیدمت و دنیایی از نور را برایم به ارمغان آوردی. و امروز میخواهم از دلتنگی ام بگویم که خدا فقط میداند چقدر دلم برای آن صورت زیبا و بی مثالت تنگ شده. امروز میخواهم بگویم آرزو میکنم کاش لحظه ی دیدارت متوقف میشد بر روی مردمک چشم من و تو. آخر ای دل نادان چطور ندانستی که حتی اگر یک روز هم باردارش بوده باشی باز هم مادری؟ چطور ندانستی؟ حالا د...
20 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ریحانه می باشد