ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره
علیهعلیه، تا این لحظه: 12 سال و 11 روز سن داره

ریحانه

پرسش

این روزها سرشاریم از سوالهای بی پایانت، سرشار که نه مملویم!!! امروز میپرسی: مامان خدا چه شکلیه؟ مغزم به سرعت میگردد در میان جوابها. یاد یک راه فرار می افتم که در کتابهای تربیتی خوانده بودم. با خنده ای پیروزمندانه میپرسم: تو چی فکر میکنی؟ میگویی: من فکر میکنم خدا شکل نوره مثل خورشید. درمیمانم که تو هنوز تا کجای افق بیکران را میبینی؟!
11 اسفند 1392

گوشواره

دیشب به اصرار خودت برای خودت صاحب گوشواره ای شدی طلایی. حالا دور صورت ماهت دو ستاره ی درخشان چشمک میزنند. سراسر زندگیت طلایی و طلا باران، طلای زندگی ما!
10 دی 1392

دزد

آخه بی وجدان اگه کیفم رو زدی چرا پفیلاهایی رو که برای تک گل زندگیم خریده بودم با خودت بردی؟ این اولین فکری بود که بعد از شوکه شدن به ذهنم رسید! مگر ندانستی که کیف یک مادر پر است از مادرانه؟! ولی اگر همه ی این خسارت مالی را کنار بگذاریم من میمانم و دختر نازم و همسر عزیزی که بعد از شنیدن خبر این اتفاق با مهربانی میگوید خدا رو شکر که خودت و دختر نازمون سالمین. خدا رو شکر که پیش همیم سالم سالم. این پست عنوانش بد بود ولی درونش یک دنیا نور میدرخشید. ممنونم مهربان آفریدگارم که خانواده ای اینچنینی مرا عطا کردی که توان شکرگزاردنم نیست. ...
3 دی 1392

بالا بالا بالاتر!

این روزها روی شانه های محکم بابا شده پاتوق خنده هایت، این بار که رفته ای آن بالا بالاها با شادی وصف ناپذیری میگویی: وای من به ماه رسیدم!
28 آبان 1392

بزرگِ بزرگ

دیر زمانی ست که ننوشته ام برایت. برای تو که هرچه شادیست برایمان به ارمغان می آوری هنوز تا همیشه تا هستیم و هستی که مانا باشی و شاد. اما نمیدانم انگار در یک کلاف بی سر گیر کرده ام. نوشتنم نمی آید. نمیدانم از کجایش بنویسم. شاید از جایی که تو آنقدر بزرگ شده ای که ریحانه را همان ریحانه میگویی نه نحنانه یا رحنانه! و یا از جایی که آنقدر از بی خیالی علیرضا کفرت بالا می آید که میبینی هلش بدهی بهتر است برای تخلیه ی روحت! و یا از جایی که روزی تمام اتاقت را تنهایی جارو زدی به همان تمیزی که من میزنم! و یا از جایی که با چاقوی واقعنی واقعنی پا به پای من لوبیاهای سبز را خرد کردی دقیق و اندازه ی هم، همان لوبیاهایی که روزی نردبان جک شد و به آسمان رفت! و با...
18 شهريور 1392

غرور

امروز که بالا رفته بودی داشتی گریه میکردی. از پایین صدایت را میشنیدم. چه جالب بود برای خود من! معنی گریه هایت را از راه دور هم میدانم. گریه هایت با هم فرق میکنند. گاهی چیزی میخواهی، گاهی از جایی افتاده ای، گاهی دلت برای کسی تنگ شده، همه را میفهمم. از راه دور هم! و این مرا مغرور داشتن چون تویی میکند.
26 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ریحانه می باشد